آوای انتظار
★ آوا ☆[8]
دنیا خیلی بزرگه حد اقل برای ما آدما که دیدمون کوچیکه ، بزرگه . تو این دنیای بزرگ آدمای زیادی زندگی می کنن . ما آدما تو خیلی چیزا مشترکیم یعنی خیلی چیزا رو با هم تقسیم می کنیم . مثلا همین اکسیژن که همه داریم از اون استفاده می کنیم یا زمین که هر کدوممون رو یه جاش ساکنیم . ولی چرا بعضی چیزا رو با هم تقسیم نمی کنیم . مثلا چرا محبتی که تو خونه ی دلمون جا داره رو با هم تقسیم نمی کنیم ؟ چرا وقتی می تونیم با یه بخشی از داراییمون به داد یه فقیر یا یه بیمار یا هر کس دیگه برسیم حتی از دادن یه سکه دریغ می کنیم ؟ چرا فکر نمی کنیم اگه من یه مقدار بدم و دیگری یه مقدار دیگه اون وقت هیچ کس تو دنیا محتاج نمی مونه ؟ پس باید سعی کنیم تو سال نو یه کمی هم به فکر دیگران باشیم . دوباره زمین رنگ و بوی بهار گرفته . مردم در تکاپوی نو شدنن . هر کی سرش به کاری گرمه . سال نو برامون خیلی مهمه . اون قدر مهم که ما هم سعی می کنیم مثل بهار نو بشیم . ولی چرا به فکر نو کردن دلمون نیستیم ؟ چرا نمی خوایم مثل سال ، دلمونو نو کنیم ؟ چرا ما آدما به فکر سیاهی دلمون نیستیم ؟ چرا گرد و غبار غفلت رو از دلموپاک نمی کنیم ؟ شاید برامون مهم نیست که رو دلمون یه وجب خاک نشسته .نمی دونم چرا ما دلمونو خونه تکونی نمی کنیم . نمی دونم چرا دلمون نمی خواد کویر دلمونو به گلستان تبدیل کنیم . باید با اومدن سال جدید دلمونو پر از احساس کنیم .باید گرد و غبار بی توجهی رو از تو خونه محبت دلمون پاک کنیم . باید ابر دلمونو اون قدر قلقلک بدیم تا بالاخره بعد از سال ها خشکسالی با باریدن کویر دلمونو آباد کنه . باید نو بشیم و با نو شدنمون به پیشواز بهار بریم . فصل دلمان فصل خزان است . در دل آدمیان برگ ریزان است . دنیا فصل غم انگیزی را می گذراند . فصلی طولانی که تنها با آمدن یار غائب جایش را به بهار و غمی تلخ که تنها با آمدنش جایش را به شادی می دهد . اما آدمیان نمی دانند یا نمی خواهند بدانند فصل بهار را خودشان می سازند .آدمیان با انتظار می توانند فصل خزان را به پایان رسانند . آدمیان نمی خواهند بدانند که آن یار غائب سی صد و سیزده یار می خواهد . سی صد و سیزده یار واقعی . سی صد و سیزده فرد که او را از اعماق جانشان دوست بدارند دنیا بس بزرگ است و در این دنیای بزرگ که همه دم از انتظار می زنند سی صد و سیزده یار واقعی یافت نمی شود . دنیا چه بزرگ است و آدمیان چه کوچک ... انتظار تلخ است ، خیلی تلخ ، حتی تلخ تر از مرگ . انتظار تلخ است تلخ تر از جان دادن ، تلخ تر از زنده بودن و تلخ تر از تمام تلخی های این کره ی خاکیست . اما تلخی ها پایدار نیستند . حتی مرگ هم با گذشت زمان از یاد ها میرود و کم کم جایش را به شیرینی می دهد . اما انتظار با از یاد رفتن شیرین نمی شود بلکه وقتی تلخی اش را از دست می دهد که در یاد ها پر رنگ شود ، وقتی که همه منتظر باشند . انتظار تنها وقتی شیرین می شود که دیگر انتظار نیست . انتظار تنها با آمدن او ، با آمدن یار غائب شیرین خواهد شد و بس . انتظار تنها به زبان آوردن (انتظار) نیست ، انتظار را باید با روح ، احساس ، با جان ، درک و با دل بیان کرد . انتظار گفتن این نیست که من منتظرم ، انتظار را باید با عمل نشان داد . اگر منتظرم نباید با زبان فریاد بکشم باید کاری را که از دستم بر می آید برای آمدنش انجام دهم . انتظار این نیست که بگویم: (خدایا او را برسان.) و تنها به همین جمله اکتفا کنم . باید مقدمات آمدنش را فراهم آورم . انتظار بسی سخت است سخت تر از جان دادن حال که انتظار فردی را بکشی که با آمدنش دنیا گلستان می شود. اگر منتظر اوییم پس باید بهترین باشیم و از دنیا دل کنیم . انتظار کلمه ایست تلخ و شیرین که بسیار زیبا و پر معنی است . انتظار یعنی بی تو معنی نداشتن ، یعنی در فراقت دست ها را به سوی آسمان بردن و دعا کردن برای آمدنت . انتظار یعنی از اعماق جان به تو عشق ورزیدن ، یعنی فریاد زدن ، یعنی بی تو زندگی نداشتن . انتظار یعنی در خواب و رویا هم فکر تو را کردن . انتظار یعنی مقدمات آمدنت را فراهم آوردن ، یعنی تلخی زندگی را به جان خریدن ، یعنی بی تو هیچ بودن . انتظار یعنی اشک ریختن و در حال خود نبودن . انتظار یعنی دنیا را فراموش کردن ، یعنی به یادت بودن . انتظار یعنی فریاد زدن با دل نه با زبان ، یعنی نیازمند بودن . انتظار یعنی تلخی اما تلخی که به شیرینی منتها می شود .












| قالب ساز طراح قالب |
